آی قصه قصه قصه..........

کاش گنجشک بودم!
آی قصه قصه قصه,یه قصه بی غصه..........

یکی بود یکی نبود.........

دختر کوچیکی بود به اسم عسل که همیشه در حیاط,کنار باغچه می نشست
به گنجشکهایی که در آسمان بودند نگاه می کرد و آرزو می کرد:
ای کاش من هم یه گنجشگ بودم!!

آن وقت هرجا روست داشتم می رفتم و در آسمان پرواز می کردم.
یک روز همینطور که در فکر و خیال بود,احساس کرد کوچک شده است!
وقتی به خودش نگاه کرد,دید آرزویش برآورده شده و به یک گنجشک تبدیل شده است.
با خوشحالی به آسمان پرید و پرواز کرد,
او از اینکه گنجشگ شده خیلی خوشحال بود,
تا اینکه خسته و گرسنه شد و روی شاخه درختی که پر از گنجشک بود نشست.

گنجشکی کنار او آمد و گفت:
چیه بچه جون چی می خوای؟
عسل گفت:
من خسته ام و گرسنه.
گنجشک قاه قاه خندید و گفت:
تو یک گنجشکی و خودت باید برای خودت جا و غذا پیدا کنی.
الان هم از اینجه برو چون باید از قبل جا می گرفتی!
عسل شروع به گریه کرد,در همین موقع بود که دستی او را تکان داد,
مادرش بود!
بله بچه ها,
عسل کنار باغچه خوابش برده بود و خواب دیده بود.
او فهمید که هر آرزویی مشکلات خاص خودش را دارد و هیچ وقت نمی توان
بی گدار به آب زد.




.jpg)
.jpg)

